گلدان
شدم شبیه توریست ها! نه منظور بقیه رو می فهمم نه میتونم منظورم رو به بقیه بفهمونم همین نوشتن این چند تا جمله یه ساعت طول کشید این عکسا از اون عکسای بدون شرح نیست اي آنكه به تدبير تو گردد ايام خدایا مرا ببخش به خاطر درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ... اصلاحیه: امروز استاد گرامی خاطر نشان کردند که یکی از سرگرمی های مورد علاقه ی ایشان حفظ کردن این اعداد می باشد و ما را نیز در این راستا تشویق نمودند e: ۲٫۷۱۸۲۸۱۸۲۸۴۵۹۰۴۵۲۳۵۳۶۰۲۸۷۴۷۱۳۵۲۶۶۲۴۹۷۷۵۷۲۴۷۰۹۳۶۹۹۹۵ عدد پی: ۳٫۱۴۱۵۹۲۶۵۳۵ ۸۹۷۹۳۲۳۸۴۶ ۲۶۴۳۳۸۳۲۷۹ ۵۰۲۸۸۴۱۹۷۱ ۶۹۳۹۹۳۷۵۱۰ ۵۸۲۰۹۷۴۹۴۴ ۵۹۲۳۰۷۸۱۶۴ ۰۶۲۸۶۲۰۸۹۹ ۸۶۲۸۰۳۴۸۲۵ ۳۴۲۱۱۷۰۶۷۹ ۸۲۱۴۸۰۸۶۵۱ ۳۲۸۲۳۰۶۶۴۷ ۰۹۳۸۴۴۶۰۹۵ ۵۰۵۸۲۲۳۱۷۲ ۵۳۵۹۴۰۸۱۲۸ ۴۸۱۱۱۷۴۵۰۲ ۸۴۱۰۲۷۰۱۹۳ ۸۵۲۱۱۰۵۵۵۹ ۶۴۴۶۲۲۹۴۸۹ ۵۴۹۳۰۳۸۱۹۶ ۴۴۲۸۸۱۰۹۷۵ ۶۶۵۹۳۳۴۴۶۱ ۲۸۴۷۵۶۴۸۲۳ ۳۷۸۶۷۸۳۱۶۵ ۲۷۱۲۰۱۹۰۹۱ ۴۵۶۴۸۵۶۶۹۲ ۳۴۶۰۳۴۸۶۱۰ ۴۵۴۳۲۶۶۴۸۲ ۱۳۳۹۳۶۰۷۲۶ ۰۲۴۹۱۴۱۲۷۳ ۷۲۴۵۸۷۰۰۶۶ ۰۶۳۱۵۵۸۸۱۷ ۴۸۸۱۵۲۰۹۲۰ ۹۶۲۸۲۹۲۵۴۰ ۹۱۷۱۵۳۶۴۳۶ ۷۸۹۲۵۹۰۳۶۰ ۰۱۱۳۳۰۵۳۰۵ ۴۸۸۲۰۴۶۶۵۲ ۱۳۸۴۱۴۶۹۵۱ ۹۴۱۵۱۱۶۰۹۴ ۳۳۰۵۷۲۷۰۳۶ ۵۷۵۹۵۹۱۹۵۳ ۰۹۲۱۸۶۱۱۷۳ ۸۱۹۳۲۶۱۱۷۹ ۳۱۰۵۱۱۸۵۴۸ ۰۷۴۴۶۲۳۷۹۹ ۶۲۷۴۹۵۶۷۳۵ ۱۸۸۵۷۵۲۷۲۴ ۸۹۱۲۲۷۹۳۸۱ ۸۳۰۱۱۹۴۹۱۲ ۹۸۳۳۶۷۳۳۶۲ ۴۴۰۶۵۶۶۴۳۰ ۸۶۰۲۱۳۹۴۹۴ ۶۳۹۵۲۲۴۷۳۷ ۱۹۰۷۰۲۱۷۹۸ ۶۰۹۴۳۷۰۲۷۷ ۰۵۳۹۲۱۷۱۷۶ ۲۹۳۱۷۶۷۵۲۳ ۸۴۶۷۴۸۱۸۴۶ ۷۶۶۹۴۰۵۱۳۲ ۰۰۰۵۶۸۱۲۷۱ ۴۵۲۶۳۵۶۰۸۲ ۷۷۸۵۷۷۱۳۴۲ ۷۵۷۷۸۹۶۰۹۱ ۷۳۶۳۷۱۷۸۷۲ ۱۴۶۸۴۴۰۹۰۱ ۲۲۴۹۵۳۴۳۰۱ ۴۶۵۴۹۵۸۵۳۷ ۱۰۵۰۷۹۲۲۷۹ ۶۸۹۲۵۸۹۲۳۵ ۴۲۰۱۹۹۵۶۱۱ ۲۱۲۹۰۲۱۹۶۰ ۸۶۴۰۳۴۴۱۸۱ ۵۹۸۱۳۶۲۹۷۷ ۴۷۷۱۳۰۹۹۶۰ ۵۱۸۷۰۷۲۱۱۳ ۴۹۹۹۹۹۹۸۳۷ ۲۹۷۸۰۴۹۹۵۱ ۰۵۹۷۳۱۷۳۲۸ ۱۶۰۹۶۳۱۸۵۹ ۵۰۲۴۴۵۹۴۵۵ ۳۴۶۹۰۸۳۰۲۶ ۴۲۵۲۲۳۰۸۲۵ ۳۳۴۴۶۸۵۰۳۵ ۲۶۱۹۳۱۱۸۸۱ ۷۱۰۱۰۰۰۳۱۳ ۷۸۳۸۷۵۲۸۸۶ ۵۸۷۵۳۳۲۰۸۳ ۸۱۴۲۰۶۱۷۱۷ ۷۶۶۹۱۴۷۳۰۳ ۵۹۸۲۵۳۴۹۰۴ ۲۸۷۵۵۴۶۸۷۳ ۱۱۵۹۵۶۲۸۶۳ ۸۸۲۳۵۳۷۸۷۵ ۹۳۷۵۱۹۵۷۷۸ ۱۸۵۷۷۸۰۵۳۲ ۱۷۱۲۲۶۸۰۶۶ ۱۳۰۰۱۹۲۷۸۷ ۶۶۱۱۱۹۵۹۰۹ ۲۱۶۴۲۰۱۹۸۹ ۳۸۰۹۵۲۵۷۲۰ ۱۰۶۵۴۸۵۸۶۳ ۲۷۸۸۶۵۹۳۶۱ ۵۳۳۸۱۸۲۷۹۶ ۸۲۳۰۳۰۱۹۵۲ ۰۳۵۳۰۱۸۵۲۹ ۶۸۹۹۵۷۷۳۶۲ ۲۵۹۹۴۱۳۸۹۱ ۲۴۹۷۲۱۷۷۵۲ ۸۳۴۷۹۱۳۱۵۱ ۵۵۷۴۸۵۷۲۴۲ ۴۵۴۱۵۰۶۹۵۹ دیشب بچه ها پانتومیم بازی می کردن و قرارمون این بود که من فقط چند تا کلمه بگم و اونا بازی کنن کلمه اول قبیله های وحشی و کلمه دوم شبلی بود همون که موقع اعدام حسنک سمت حسنک گل پرتاب کرده بود و بقیه ماجرا... بوسهل را طاقت برسید. گفت:«خداوند را کِرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟» داشتم فکر می کردم ولی نمی دونم به چی؟ فقط فکر می کردم!!! ۱۷ تومن... یکی دو سال پیش یه چندتایی سکه خریدم! جایزه و کادوی تولد و عیدی و...! یهو تصمیم گرفتم در این ایام که درس و دانشگاه تعطیله تجارت کنم. از کارای شگفت انگیز و عجیب خودم خوشم میاد دو ماه پیش حین تمرین از ارتفاع دو متری سقوط کردم پام پیچ خورد! نمی دونم ضربه ی وارده چه قدر سنگین بود که ناخن یک و نیم سانتیم شکست و کف دستم پر از خون گشته ولی خم به ابرو نیاوردم و سعی کردم استاد چیزی نفهمه که ریا نشه!!! (دیگه دچار تحول شدم و مثل بچه های خوب جمعه ها ناخن هامو کوتاه میکنم) آخه یکی نیست بگه تو که از ارتفاع میترسی چه جوری میخوای روی موازنه حرکات آکروباتیک انجام بدی؟ پرش از خرک پنجشنبه هم فقط درس خوندم صبح تا شب و شب تا صبح قضیه کلاس چهارشنبه اینه که یه مدتی بود که سوتی نداده بودم سردرد شدیدی داشتم بعد از یه تماس تلفنی و چند تا پیامک!!! یهو تصمیم گرفتم که برم سر کوچه برای خرید شیر! اونم با لباس مهمونی! و کیف و کفش مهمونی! و کیف پول حاوی مقدار زیادی پول. و یه ساعت بعد برگشتم در حالی که هیچی نخریده بودم. برای مراسم سالگرد بابابزرگم شربت درست می کردیم. سوالی که مطرح شد این بود که چه میزان آب برای این مقدار شربت لازمه؟ روش نوشته بود وزن: 3کیلو گرم و 6 برابر آب نیاز دارد. تقصیر خودشه که با گوشی داداشش بهم زنگ زد منم نمی دونستم شماره خودش نیست سیوش کردم چند روزه که کلافه بودم چه معنی داره ساناز به اس ام اس های من جواب نده می خواستم زنگ بزنم هرچی بد و بیراه بلدم نثارش کنم (البته فقط "بی شعور" و "بی ادب" رو یاد گرفتم که در شرایط بحرانی هنگام درگیری لفظی با داداشم استفاده می کنم تو خوابگاه دوستان عزیز چند تای دیگه یادم دادند ولی من به همین دو تا اکتفا می کنم) ما آزمودیم درین شهر بخت خویش
![]()
حتی لب خوانی هم فایده نداره
مامان هم اتاقیم اومده خوابگاه یه چند روز بمونه
این دهمین باره که وقتی باهام حرف می زنه جواب بی ربط تحویلش میدم
خب چه جوری بگم لری بلد نیستم آخه؟
بنده خدا میگه تا حالا اومدین خرم آباد؟ یه کم فکر میکنم بعدش میگم هوای تهران خیلی آلوده است!!!
میپرسه با اتوبوس تبریز تا تهران چه قدر طول میکشه؟ باز یه کم فکر میکنم بعد میگم قیمت بلیت قطار گرون شده ولی نمی دونم سکه قیمتش چنده؟
اصلا تشخیص نمیدم لحنش سوالیه یا خبری؟!!
خب حس هلن کلر بودن بهم دست میده وقتی منظورشو نمی فهمم!!!
یادمه که یکی از رشته های مورد علاقه من زبان شناسی بود!
به همین خاطر هم می رفتم کلاس میخی و پهلوی!
ولی الان اعتراف می کنم که نه تنها هیچ تسلطی به هیچ زبانی ندارم
بلکه همین زبان مادری هم یادم رفته!!!
اساتید عزیز که به خیال خودشون فارسی درس میدن! یه جمله میگن که ده تا کلمه انگلیسی داره و فقط فعلش فارسیه
استاد الکترومغناطیس هم به دلیل تسلطش به زبان روسی و آلمانی و فرانسه و غیره حداکثر تلاشش رو می کنه اون یه دونه فعل آخر جمله رو هم فارسی نگه!!!
منم که فکر می کردم ترکی رو خوب بلدم امروز فهمیدم موقع حرف زدن فقط فعلش رو ترکی میگم و بقیه اش فارسیه
.
.
.
![]()
مامانم هر هفته غذا درست می کرد و من با خودم می آوردم تهران
ولی کم کم یاد گرفتم
این موجود سوخته قرار بود سوپ بشه ولی سوخت مثل همه ی غذاهایی که اون روزا می سوزوندم
ولی امروز یه ماهیتابه جایزه گرفتم
.
.
تو مسابقات آشپزی خوابگاه اول شدم
اینم یه نمونه کار:
وقتی بابا اجازه میده مامان اجازه نمیده وقتی مامان اجازه میده بابا اجازه نمیده
یه مدت هم هر دو علیه فرزند متحد میشن و
دیگه بماند که این وسط باید مامان بزرگ و عمه و خاله و همسایه ها رو هم راضی کنی که اجازه بدن که هفته ای دو ساعت احساس مسئولیت کنی!!!
ولی
بعد از کلی تلاش و خواهش و تمنا و التماس بالاخره مسئول سایت خوابگاه شدم
فعلا این دوره ی کوتاه دو ماهه برای کارآموزی و تجربه و سابقه کار بد نیست ولی بیشتر از اینا انتظار داشتم
قراره هفته ای یکی دو ساعت بیام و بشینم پشت میز! که یکی بیاد بگه اینارو برام پرینت کن کپی کن چه می دونم اسکنشون کن و خلاصه منتظرم یکی یه مشکل کامپیوتری براش پیش بیاد و زنگ بزنه یا بیاد پیشم که حلش کنم
اگر هم کسی نیاد که خودم یه درسی برای خوندن دارم
ولی همین هفته ای یکی دو ساعت هم خسته کننده است
من دوست دارم رئیس باشم مدیر باشم سرگروه یا سردبیر باشم و کارای خیلی خفن بکنم نه این که...
عکسای کویر فروردین پارساله
فعلا این عکسا رو ببینید بعدا متنش هم آماده میشه
فقط در حد آپلود این ده تا عکس فرصت داشتم ...









دو تا سوال از مبحث آی سی و یه سوال از تئوری مدار داشتم که همچنان بی جواب موند
یه سوال فلسفی هم داشتم که امیدوارم مهسا و سهیلا آرامششون رو حفظ کنند تا بگم:
آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز نپسند و آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
این حرف قابل قبول و درسته ولی ممکنه یه کاری در نظر من خوب باشه و یکی خوشش نیاد یا برعکس
اگه همه چیز مطلقا یا خوب یا بد باشه پس در بعضی موارد فقط اختلاف سلیقه وجود داره مثلا من از یه میوه ای خوشم نمیاد و یکی خیلی دوستش داره و نباید بگیم اون میوه خوبه یا بده و این مورد نسبیه!
کمک کردن به نیازمند و رعایت کردن نوبت توی صف و صداقت و تقلب نکردن به طور مطلق خوبن و دزدی و مردم آزاری و سخن چینی هم بد و زشته!!! ولی در مورد این جمله که آنچه برای خود نمی پسندی ... هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیدم
یه سوال بی جواب هم دارم: چرا سهیلا همیشه از سرعت کم اینترنت ناله می کنه؟
من با سرعت 256 نمی تونم ایمیلامو چک کنم و بعد از کلی f5 و refresh شاید تونستم موفق بشم که باز احتمالش کمه و الان 9 تا ایمیل نخونده دارم . اون وقت سوال مهمی که پیش میاد اینه که آیا سرعت همیشه کمه و نسبی نیست؟
اي ديده و دل از تو دگرگون ايام
اي آنكه به دست توست احوال جهان
لطفي بنما كه گردد ايام به کام
یکی از قوانینی که بد جوری بهش پایبندم مرتب کردن پتو و بالشم هست اما این کار برای بقیه تعریف نشده منم در یک حرکت حماسی تخت خوابم رو از اتاق خواب برداشتم آوردم تو پذیرایی!!! حالا من یه اتاق خواب بزرگ دارم و 4 نفر دیگه یه اتاق خواب کوچک
برای اینکه دیگه نرم تو اون اتاق لباس هام رو برداشتم آوردم گذاشتم تو کابینت آشپزخونه البته کابینتش بزرگه و آشپزخونه اش هم بازه (open) و ظرف ها و وسایل آشپزخونه رو هم تو کتابخونه ام گذاشتم و کتاب هام به صورت مرتب با نظم خاصی روی میزه
کم کم از خودم و کارهام خوشم میاد
یه توپ رو پرت می کنیم بالا ! جرمش چه قدره؟
یادمه چهل پنجاه برگه خالی میدادن به عنوان پاسخنامه!!!
یادش به خیر
ترم اول
فیزیک۱
.
.
.
گاهی لازمه لم بدی یه گوشه و جریان زندگیتو مرور کنی و به خودت بگی:
به سلامتی خودم که این همه تحمل داشتم...
بلوک۱۲
بلوک۱۳
بلوک۷
و
کماکان دارم دنبال هم اتاقی می گردم
دنبال یکی هستم که مثل خودم باشه مثل من فکر کنه مثل من هم نشد حداقل شبیه من باشه که باهاش کامل بشم نه این که دائم جنگ و دعوا و بحث کنیم.
خودمحور نیستم و منافع بقیه رو به منافع خودم ترجیح میدم البته تا جایی که آسیب نبینم .
کسی مثل من که کم می خوابه و کم می خوره و بیشتر سرش تو کتابه و خیلی اهل پارک و بازار و سینما و فیلم و موسیقی نیست چه جوری می تونه یکی رو که دائم می خوره و شب و روز و ناهار و شام نمیشناسه تحمل کنه؟ من که برای هیچ کلاسی غیبت و حتی یک دقیقه تاخیر هم ندارم چه جوری می تونم یه هم اتاقی رو که تا لنگ ظهر میخوابه و کلاسا رو دو در می کنه تحمل کنم؟
این دانشگاه و خوابگاه و امکانات سهم مردم هست و حق ندارم به خاطر خوش گذرانی خودم پنج ساله بشم دقیقا به همین دلیل کمتر از ۱۸ واحد بر نمی دارم
چند روز اول هر ترم به این نتیجه میرسم که بازم در مورد انتخاب هم اتاقی اشتباه کردم و مجبورم تا ترم بعد تحمل کنم
از وقتی اومدم خوابگاه نظرم راجع به ازدواج تغییر کرده
تغییر که چه عرض کنم کاملا عوض شده
ترجیح میدم تا آخر عمرم با پدر و مادرم زندگی کنم.
-برای اولین بار که یه ماشین حساب دستم گرفتم هنوز مدرسه نمی رفتم. فقط بلد بودم روشنش کنم. حتی نمی تونستم اون عدد ها رو بخونم اصلا نمی دونستم مهندس چیه؟ کیه؟
-نگهبان دم در دانشگاه اولین کسی بود که به صورت رسمی به من گفت خانم مهندس!!!
-روزایی که حتی بلد نبودم اسم خودمو بنویسم اون موقع دوست داشتم پلیس بشم
یه مدت هم فکر دکتر شدن به سرم زده بود
-دارم به روزایی فکر می کنم که نمی دونستم چه جوری باید غذاهایی رو که از خونه آوردم گرم کنم؟
به اون موقع که هر روز زنگ می زدم و از مامانم می پرسیدم چه قدر طول می کشه این تخم مرغ بپزه و چه قدر طول میکشه آب بجوشه؟ همین یه سال پیش بود...
باورم نمبشه ۱۴سال درس خوندم. دو سوم عمرم!!! و کماکان دارم می خونم
شاید یه روز واقعا مهندس شدم
(روز مهندس مبارک)
همیشه ببر و پلنگ و اورژانس و آژانس و هفت و هشت رو اشتباهی به جای هم استفاده می کردم ولی یکی نیست بگه مجید جان دلبندم اونی که شبلی سمتش گل پرتاب کرده بود منصور حلاج بود نه حسنک وزیر ! تا حالا به این موضوع دقت نکرده بودم
در هر صورت خودم هم امروز فهمیدم!!!
این جانب نیز هم اکنون در حال حفظ کردن این اعداد می باشم و موفقیت خود را تا ۲۰ رقم اعشار اعلام می دارم
عدد e تا ۵۰ رقم اعشار مطابق زیر است:
یهو یادم اومد چهار سال پیش یه صفحه از تاریخ بیهقی حفظ کره بودم ( قسمت آخر بر دار کردن حسنک)
سر کلاس همین استاد گرامی تو ذهنم مرورمی کردم دیدم هنوز یادم نرفته!!!
خواجه به خشم در بوسهل نگریست.
حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند یا جز دار، که بزرگ تر از حسینِ علی نیم. این خواجه که مرا این می گوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است. اما حدیث قرمطی بِه از این باید، که او را بازداشتند بدین تهمت نه مرا. و این معروف است. من چنین چیزها ندانم.»
بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت:«این مجلس سلطان را که این جا نشسته ایم هیچ حرمت نیست!؟
الکترومغناطیس که روزهای فرد میرم سر کلاس دکتر رجایی و روزهای زوج میرم سر کلاس دکتر مهرانی
محسبات عددی و ریاضی مهندسی رو هم با دو تا استاد می خونم اگه می تونستم هر درس رو با هر چهار تا استاد می خوندم حیف که برنامه ام تداخل داره!!!
آمار و احتمال و مدار منطقی و تئوری مدار و آزمایشگاه مدار منطقی و کارگاه برق هم دارم
۲ واحد هم اختیاری برداشتم. این دو واحد هم از مرکز معارفه!!!
۳ واحد دیگه هم دارم که بازم اختیاریه!!! چون دلم برای استاد تنگ شده همین جوری میرم سر کلاس!!!
خلاصه
همه روزه از شنبه تا چهارشنبه از ۷ صبح تا ۶ عصر کلاس دارم
شب از کمردرد ۱۱ ساعت رو صندلی نشستن و سردرد و چشم درد! خوابم نمیبره
و
صبح آنچنان خوابم میاد که نمی تونم صبحانه بخورم!!!
فرصت ناهار خوردن هم ندارم چون همه ی کلاس های حل تمرین ۱۲ تا ۱ تشکیل میشه
تازه سه تا از پایانترم ها هم تو یه روزه!!!
حدودا سی واحد شد و اخطاریه اومده که خودت با پای خودت بیا نصف درسارو حذف کن وگرنه برات گرون تموم میشه
دلم نمیاد حذفشون کنم آخه خوش می گذره و خیلی آروم شدم!!!
بگو این آرامش تا ابد پا برجاست!!!
فکر کنم به سلامت روانیم شک کردن!!!
احتمالا پست های بعدی رو از تیمارستان براتون بنویسم!!!
همه چی آرومه
غصه ها خوابیدن
زدم به سیم آخر!!!
یه جورایی برام مبهم بود!!!
همه چیز مبهم بود حس عجیبی داشتم یه حس بی حسی!!!
رادیو روشن بود
به زحمت میشد فهمید که یکی داره می خونه: من مست و تو دیوانه... کم خور دو سه پیمانه...
راننده صداشو بلندتر کرد
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
حس عجیبی داشتم یه حس بی حسی!!!
صدای رادیو قطع شد
صدای راننده بود
۴ نفر بودیم
حوصله ضرب و تقیسم نداشتم
زهرا یه ده تومنی بهم داد نگار هم ۶ تومن داد به زهرا
همه منتظر بودن که من حساب کنم
حوصله جمع و تفریق هم نداشتم
منم ۳ تومن دادم به راننده و گفتم دستتون درد نکنه و خداحافظی کردم.
راننده همین جور مات و مبهوت نگام می کرد!
یه کم فکر کردم و بعد از یه محاسبه طولانی
هفت هشت تا پنج تومنی و چند تا ده تومنی و دو سه تا دو تومنی به انضمام مقادیری سکه ۱۰۰ و ۲۰۰ تومنی بهش دادم و گفتم میشه خودتون جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کنین و نتیجه رو بهم اطلاع بدین و بعدشم بقیه این پولارو بدین؟
و راننده همچنان مات و مبهوت نگام می کرد!
فکر کنم میخواست بگه: صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه!!!
و من در آینده می خواهم در قسمت حسابداری یک شرکت کار کنم!
دوشنبه قیمت سکه یک میلیون و پنجاه بود. سکه ها رو برداشتم و رفتم بفروشم و برم از بانک به قیمت 599 هزار بخرم
نمی دونم چی شد که جلوی فروشنده چند لحظه قبل از معامله منصرف شدم! گفتم نمی فروشم و با پدرجان برگشتیم خانه!
یه ساعت بعد قیمت سکه پنجاه تومن پایین اومد.
سه شنبه تعطیل بود و چهارشنبه هم سیصد تومن اومد پایین.
اون وقت به جای این که سکته کنم یا حداقل سرم رو بکوبم به دیوار میگم: آخه فروشنده ی بیچاره!!! خوب شد نفروختم وگرنه ورشکست میشد و سکته می کرد و زنش ولش می کرد و بچه هاش بیچاره میشدن و منم عذاب وجدان میگرفتم و ...
نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
ما نخواستیم سود کنیم یعنی این جور پولا فقط از گلوی یه عده ای پایین میره که خودشون قیمت رو بالا بردن که بفروشن و حالا پایین آوردن که بخرن!!!
همون بهتر که برم به سیم و مدارم برسم لازم نکرده تجارت کنم.
از قضا!!! خواهر این دو معلم گرامی مدیر مدرسه ما بود
امروز که انتخاب واحد می کردم فهمیدم این ترم تئوری مدار رو فقط یه استاد ارائه میده: خانم میرمحسنی
برادرزاده ی این سه نفر!!!
حالا استاد تئوری مدارم هم خانم میرمحسنیه!!!
من عاشق لطفعلی خان زند بودم
از دوازده سالگی!
پدر و مادرمون هم در جریان بودن!!! برای همین بازی کامپیوتریشو برام خریدن و منم یه تنه همه ی ۲۲ مرحله رو سه هفته ای بازی کردم و آغا محمدخان رو شکست دادم و عکس بازی رایانه ای لطفعلی خان سمت چپ همین متنی هست که دارید می خونید.
چهار سال بعد دوباره عاشق شدم
مصلح الدین سعدی شیرازی! اون یه بوستان داشت یه گلستان. منم تصمیم گرفتم یه گلدان داشته باشم
وقتی مهسا برام یه وبلاگ درست کرد و پرسید اسمش چی باشه گفتم: گلدان
آدرسش هم لطفعلی خان زند
اما این سبزه:
اسمش اخضره!
مهسا و سهیلا در جریان آقا اخضر هستن. اسم جامدادی یکی از بچه ها بود این سبزه رو به یاد اون روزا گذاشتم.
دو تا درس اختصاصی امتحانشون تو یه روز بود!!! چه سه شنبه ی زیبایی!!!
اون وقت سهیلا خانوم شب قبل امتحان زنگ میزنه و یه ساعت تبادل اطلاعات میکنیم!!!
دوشنبه هم امتحان یه درس اختصاصی دیگه بود !!! و چه دوشنبه ی زیبایی!!!
.
امروز چهارشنبه:
بالاخره شیوه ی درس خوندن رو یاد گرفتم: شب امتحان نمی خوابی و تا صبح درس می خونی و بعد از امتحان تا شب می خوابی و به سعادت دنیا و آخرت می رسی.
این روش برای دوشنبه و سه شنبه جواب داد و به سعادت رسیدیم!!!
با این توضیح که چون ظهر نمیخوابم نتونستم خلاف عادتم عمل کنم و دو شبانه روز نخوابیدم
اندیشه اسلامی۲ دارم
هنوز کتاب نگرفتم
خیلی عجیبه!!!
بیست و دو ساعت تا امتحان فرصت دارم
دور اول ۶ساعت طول کشید دور دوم و سوم و چهارم هرکدوم ۵ساعت
یه ساعت دیگه باید سرجلسه باشم!!! چهار دور کمه! لازم بود ولی کافی نیست
تو راه کتاب دستم بود و فقط می خوندم
رسیدم دانشگاه:
دنبال اسمم می گشتم
اسمم تو لیست نبود شماره صندلیمو پیدا نمیکردم چشام سیاهی می رفت اون لیست تفسیر قرآن پسرا بود!!!
یه لیست دیگه پیدا کردم
شماره صندلیم ۱۴ بود شماره ۱ تا ۶۰ تالار ۶ رفتم نشستم
صندلی چپ دست آوردم زاویه و نور و همه چیز که تنظیم شد دیدم بچه ها انسان در اسلام دستشونه!!!
۱ تا ۶۰ اندیشه تالار ۱ بود ۱تا ۶۰ انسان در اسلام تالار ۶
من باید می رفتم تالار ۱
داشتم به این فکر می کردم نکنه شماره صندلیم هم ۱۴ نیست و دوباره رفتم لیست رو چک کردم
بالاخره رفتم صندلی عزیزم رو یافتم
این فقط یکی از عواقب شب زنده داری هست
سوال اول در مورد عصمت انبیا بود توضیح با یک مثال!!! مثال زدم مثلا یه نفر که می دونه یه سیمی روکش نداره و جریان الکتریکی در حدود چند آمپر ازش رد میشه اگه نخواد بمیره نباید به سیم دست بزنه و این یعنی مصونیت و این طوریه که پیامبران به سمت گناه نمیرن!!!
چه مثالی زدم
فقط می نوشتم ۸۰ دقیقه ی تمام نوشتم بی وقفه نوشتم شد ۶ صفحه
خدا کنه بیست بگیرم
یه نمره به خاطر تحقیقم اضافی دارم یه نمره به خاط کنفرانسم یه نمره به خاطر عدم تاخیر و غیبت
خوشحالم
یکشنبه میرم تبریز
امتحانای میانترم و پایانترم و کنفرانس های درسهای عمومی و
تمرین های ژیمناستیک
از بین اون همه دانشجو فقط هفت نفر برای تربیت۲ ژیمناستیک برداشته بودن که موقع انتخاب واحد جوگیر شدم منم برداشتم
آخه یکی نیست بگه...
تازه اولین جلسه ی تمرین ژیمناستیک وقتی از سوابق و انگیزه و اینا می پرسیدن با اعتماد به نفس کامل گفتم
این رشته برام تازگی داشت
به هر جون کندنی بود پاس کردم با یه نمره ی خوب و یه پای شکسته!!!
پارالل
چوب موازنه
حرکات زمینی
دو استقامت
و نوشابه های مجاز و غیر مجاز مثل
Red bull
دوپینگ هم آزاد بود و بچه ها تا می تونستن مصرف کردن
که تربیت۲ پاس کنن!
منم حتی یه مسکن نخوردم که درد پای پیچ خورده ام کمتر بشه
من و دوپینگ!؟
ولی با رحم و مروت های استاد گرامی که همین روزا میره اون ور آب پیش بچه هاش به هر جون کندنی بود پاس کردم
سارا گفت: بچه ها! نفخ صور اول
آتنه خندید
سارا گفت پس چرا ما نمردیم؟
آتنه گفت: ما جزو اون دسته ای هستیم که خدا خواسته زنده بمونیم
و این مکالمه چه قدر جدی بود...
صدای بارون اذیتم می کنه
انگار کسی داره گریه می کنه
یا کسی از دستم ناراحت و دلخوره
بعد از بررسی دریافتم که همه نظر ها رو برای وبلاگ خودم نوشتم!!!
چهارشنبه ها ۱۱ساعت تو دانشگاه کلاس دارم ۸ صبح تا ۷ عصر
۲۴ ساعت درس خوندم یعنی کلا نخوابیدم و تا سحر بیدار بودم
شب برای این که نترسم رادیو گوش می کردم!
شب شهادت امام نهم بود و همه ی برنامه هام که دیگه در مورد امام جواد و
یهو جو گیر شدم تصمیم گرفتم جمعه روزه بگیرم
خودم هم باورم نمیشد
چنان در افکار معنوی مستغرق بودم که در ادامه ی این جوگیری ها رفتم مسجد نماز صبح بخونم
با جماعت!!!
و چه جماعتی!!!
مثل کلاس چهارشنبه فقط من بودم و حاج آقا بود!!!
که البته دو سه نفری هم بعدا اومدن!!!
این حاج آقا اونجا رو با کلاس معارف اشتباه گرفته بود و ساعت پنج صبح شروع کرد به توضیح همون مباحثی که شب از رادیو شنیده بودم و گاهی سوالاتی هم می کرد که منم جواب میدادم در مورد مدت امامت و تاریخ شهادت و محل دفن!
به صورت کاملا عادی و طبیعی زندگی میکردم که:
سه شنبه فهمیدم چهارشنبه صبح کلاس حل تمرین توی تالار ۲۰۰- ۳۰۰ نفری دانشگاه برگزار میشه
راس ساعت ۱۰ وارد تالار شدم
و
من بودم و استاد حل تمرین بود و صندلیهای خالی
اصولا طبیعی نیست که کسی علاقه ای به شرکت در چنین کلاسایی داشته باشه
منم از رو نرفتم و همه ی دو ساعت رو نشستم و تمرین حل کردیم.
استاد از ما پرسید: با وجود اینکه اعتمادی به این کتابایی که میخونید نیست چرا دارید درس میخونید؟
راست میگه خب...
یه چیزایی رو خودمون میگیم قبول میکنیم نظریه میدیم اثبات میکنیم بعدش به تناقض میرسیم و از اول یه چیزایی میگیم و دوباره نظریه میدیم و ...
امروز یه سوال تو ذهنم ایجاد شد
ما چرا داریم زندگی می کنیم و این کارایی که تو مسیر این چند سال زندگی کردن انجام میدیم چه معنی داره؟
فکر می کردم آدما کلا دو دسته هستن یا کسی یا چیزی رو تغییر میدن و یا از کسی یا چیزی تاثیر می پذیرن
ولی چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم که آدما یه دسته هستن اگه این یه دسته کسی یا چیزی رو تغییر بدن دیگه شناسایی دسته دوم لازم نیست یا اگه این یه دسته از کسی یا چیزی تاثیر بپذیرند دیگه لازم نیست دنبال دسته دوم باشیم چون خود به خود به وجود میاد
از این مدل فکرا زیاد به سرم میزنه
ولی چند وقته که دارم به دسته جدیدی فکر میکنم که نه اون قدر ضعیف هستن که تاثیر بپذرین و نه اون قدر قدرت دارن که تاثیر بذارن.
.
.
.
نه خیر انگار قرار نیست یه نظریه درست و حسابی بدیم
آخه چند لحظه پیش بعد از تاملات درونی و تفکرات فراوان به نتیجه جالبی دست پیدا کردم:
آدما ۴ دسته هستن:
فقط تاثیر میذارن و خودخواه هستن
فقط تاثیر میپذیرن و ضعیفند
هر دو مورد یعنی هم تاثیر میذارن و هم تاثیر میپذیرن که طبیعی هستن
هیچ کدام یعنی نه تاثیر میذارن و نه تاثیر میپذیرن که منزوی یا ایزوله هستن
.
.
.
ولی به نظرم بازم باید فکر کنم
!
!
!
خیلی عجیبه . این روزا من چه قدر فکر می کنم!!!
نکته جالبش اینجاست که چند روز پیش از بابام پرسیدم کجا ها مواد مخدر می فروشن و چه جوری میشه خرید؟
رفتم که شیر و کرم کارامل و ژلاتین و پودر کاکائو و پودر ژله و پودینگ بخرم.
برگشتم و گفتم پیداشون نکردم و مامان گفت به بابات میگیم میخره. بابا از پیشنهاد ما استقبال کرد و داداشم گفت: دیدی گفتم نمی تونی پیداشون کنی و در ادامه تصریح کرد تو این دوره و زمونه کی دسر میخوره؟ اما دریغ از یه کوچولو احساس نگرانی در چهره ی والدین!
دیشب رفته بودیم مهمونی و حوصله نداشتم کیف و کفش و لباسامو سرجاشون بذارم چون دم دست بودند منم همونارو پوشیدم که برم سر کوچه!!! دلم میخواست دسر درست کنم. یهو به سرم زد. گفتم که میرم خرید. از 14 سوپر مارکت و یه قنادی و یه بقالی پرسیدم. 50% پیرمرد بودند و متوجه نشدند که من چی می خوام که آقای شیرینی فروش هم جزو اینا بود 50%بقیه نداشتند یا تموم کرده بودند. 4 تا شون هم طعم موز و توت فرنگی داشتند که از هر چی که طعم میوه داشته باشه خوشم نمیاد!!! مجبور بودم به هر کدوم از این فروشنده ها چهار دقیقه توضیح بدم که منظورم چیه و طرز تهیه اش چه جوریه خب برای همین یه ساعت طول کشید.
خب همین اعتماد های زیادی باعث میشه جوونای این مملکت معتاد بشن! جامعه در خطره!!!
اعتماد هم حدی داره!
ولی 6 برابر جرم یا وزن یا حجم؟ ظرفی استوانه ای شکل به نام کلمن برداشتم و با اندازه گیری شعاع داخلی و خارجی و ارتفاع آن حجم یا گنجایش ظرف را محاسبه نمودم و چون چگالی آب معلوم بود جرم آب لازم برای درست کردن شربت 18 کیلوگرم معادل 18 لیتر در نظر گرفتم و محاسبه کردم دو تا از اون کلمن ها لازم دارم. رفتم که نتیجه تحقیقاتم رو به دیگران اطلاع بدم ولی با یک صحنه تکان دهنده رو به رو شدم. شربت تقریبا آماده شده بود. به کمک حس چشایی!!! بدون به کارگیری محاسبات دقیق من.
آره دیگه می خواستم زنگ بزنم هرچی بد و بیراه بلدم نثارش کنم که دیروز یه فرد ناشناس پیامکی با این مضمون فرستاد:
"سلام نسرین جون
سانازم
اون شماره ی من نیست مال داداشمه"
.
.
.
دیگه می خواستم هر چی بلدم و یاد گرفتم و شنیدم نثارش کنم چون این متن آخرین اس ام اس من بود (دو روز قبل از دیروز)
"سلام هم اتاقی عزیزم
قربونت برم عزیز دلم حالت خوبه ؟
خوش میگذره گلم؟
دلم برات تنگ شده خیلی خوشحالم که ترم بعد هم باهمیم"
کلی کتاب از سال بالایی ها گرفتم
برای تابستونم برنامه دارم
خیلی خوشحالم
و تنها چیزی که موقع جمع کردن وسایلم به ذهنم اومد این دو تا بیت بود:
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
و
غم غریبی و غربت چو برنمی تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
به شادی معدل الف این ترم همه ی سختی های این ۲۷۷ روز گذشته رو فراموش می کنم
و تا سه ماه از ششصد کیلومتری تهران هم رد نمیشم
اما برمی گردم...
فی الواقع با شرایط موجود نمی تونم دورشته ای برق و ادبیات بخونم چون مسئولین معتقدند دانشگاه صنعتی و ادبیات؟! اما رشته ی فرعی میشه!!! فقط حداقل باید ده نفر مثل من پیدا بشه که خوشبختانه یا بدبختانه من اولین کسی هستم که همچین درخواستی میدم!!!
بعد از شهریه ی سنگین این کار عجیب غریب که باهاش کنار اومدم بزرگترین مشکل شرط معدل در طول این چهار ساله که فعلا بالای میانگین دانشگاهه اما واقع بینانه باید بگم مطمئن نیستم همین طوری پیش برم. اما شاید دقت کنید که میگم شاید رشته فرعی عاملی بشه که سعی کنم نمره ام پایین نیاد.
اما مشکل بزرگ تر اون ۹ نفر بقیه است...

